![]() |
![]() |
|
|
در یکی از اسفار پرمشقت به جهت تیز ساختن آتش عشق و یافتن نیکوهمدمانی که دریابندمان ، با جماعت هنرمندان بُر خوردیم در بزمی شبانه و شب شعری عاشقانه . چون وارد مجلس شدیم تناقضاتی فاحش با دیفالتهای ذهنی مان از این مجالس به چشم خورد از آنجمله یافتیم که آن معشوقکان در چاقچور قرن هفتمی اندکی متغیرالحال گشته ، مدرن که نمی توان گفت ، پست مدرن شده اند و آن زیبا رویان و گلچهرگان که بهانه ی شیدایی شاعر بودند ، بدل شده اند به زنان شوخ و شنگ باربی سان ، سهل الملاقات گشته اند و آزادانه به خانه ی عشاق تردد دارند و شاخه نبات شاعر عهد قدیم شده نوستالوژی عهد جدید ، حالی ما هم بدمان نماید و نقش بست که ساربانا پرشتابان بار از این منزل مبند. شیخ کبیرشان زلفی کمند مثال مش کرده و جمالی داشت نه یوسف مصری که براد پیت هالیوودی ، زنان مرمرین تن در کَفَش و مردان سخنور در صفش. دست هر کس سیگار بهمنی بود در شورش عشق مشغول و دست برخی سوخته ای بود با مفتول. خلاصه لایت های را کشتند و صاحبدلان اشعاری خواندند بس نو ، که مصداقی بود بارز از تنگی قافیه و جفنگی شاعر و تحسین ناظر. اکسیر سعادت تعارفمان کردند ، رد کردیم ، گفتیم اندک شرابی می سازد ما را . گفتند شراب کمی کرده است و در لمحه ای پیش آوردند پیاله ای تکیلا. می دیدم درد جامهای کهنه جای خود را به کرمی داده است در کف بطری های ینگه . گفتیم شاید آتش می است چنین پیش چشممان ، پرسیدیم گفتند درست می بینی . از سر حیا دیگر نمی توانم گفتن پایان آن معاشرت عارفانه و نعره های صوفیانه و ملاعبت عاشقانه را ... . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:30 توسط stranger |
|
|
برای یکی از دوستانم که سربازی اش اخر این ماه تمام می شود
پایه بالا می رود سرباز بی کس غم مخور همچو حیدر می شوی روزی مرخص غم مخور با وفا خواهی گذشتن سوی لبنان با ریو تنکمان من می روم همراه اقدس غم مخور کاهنان را مرخصی هر روز و هر شب می دهند مرخصی آخرت تنها دو هفتس غم مخور خارج از اینجا بود قوتت کباب خانگی می خوریم اینجا پلو با گوشت کرکس غم مخور ما سه تایپیست غیور دفتر فرماندهی مدتی بودیم چو اضلاع مثلث غم مخور چند روزی هم گر بپوشی گتر و پوتین و کلاه با کت و شلوار شوی روزی ملبس غم مخور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:29 توسط stranger |
|
|
من با تو دمی قرار نتوانم کرد از دست تو من فرار نتوانم کرد گفتم که قمار عشق در نگاهت بازم من گه بخورم ، قمار نتوانم کرد |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 17:6 توسط stranger |
|
|
به فرموده ی یکی از بزرگان ، روزگاری از پی اکمل سفری شدیم و لقب طائر بیگانه گرفتیم . پس از مراجعت در هر مجلسی که فرو آمدیم ، دوستان تحفه ی این طی طریق طلب کردند ، بر آن شدیم که دستی بر قلم زنیم و آنچه یافتیم بازگوییم تا مگر رهگذری خسته و وبلاگگرد فیضی ببرد. در این طریق با انواع فرقه ها معاشرتی کردیم تا مگر گمشده خویش آنجا جوییم ، متعاقباً به شرح آن می پردازیم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:17 توسط stranger |
|
|
فرمودند بروید خدمت مقدس بکنید بلکه مرد شوید . چندی در مکتب شیخ پادگان تلمذ کردیم و ترک آواز ضرب و رسم دل و دلی دلی نمودیم ، کارگر که نیفتاد هیچ ، یاد طفولیت کردیم . معشوق هم خود طریق فراق را گزید تا ما از گزند تعلق رها شویم ، رها که نشیدم ، هیچ ، مرغ دلمان شد کلاغ هیز چشم و ناپاک دامن . عنانمان را دادیم دست چندین زن و مرد جنگی حال آنکه خود از قصه ی جنگ بیزار بودیم. از قضا گقتند دست به مهره حرکت است و این ریاضت هفده ماهه شد سرجهازی مردانگی .فعل و انفعالات عاشقانه ی مردانه مان شد بوالهوسی و بدچشمی حسرتناک کودکانه ، تار و تنبور ضیافتهای شبانه مان شد طبل و شیپور صبحگاه جنگ ، از میخانه افتادیم به سربازخانه ، از باده خوری افتادیم به آشخوری ، از مردانگی افتادیم به طفولیت ، از مایه داری افتادیم به خرحمالی بی اجرت ، از عاشق کشی افتادیم به دستبوسی مجنون که از دوستان لیلی کسی را برایمان دست و پا کند ، اعتنایی ندیدیم. شریعت نداشته مان شد تزویر . دیگر خونمان را هم به شیشه نمیکند این سازمان انتقال خون . رفتیم آنطرف دیوار فانتزی زندگی تا روز شماری کنیم ، روی دیوار هم راهمان نمی دهند رفقای قدیمی تا چشم چرانی مختصری کرده باشیم . گفتند با نا اهلان عیاقی ، آمدیم و شدیم با نا اهل تر عیاق تر ، دستبند زنان ، دست در دست کراکی ها و شیشه ای ها رفتیم به آن جا که عرب هم نرفت تا مرد شویم . زن را در شیشه ی تلویزیون می جوییم و مرد را در پادگان مانده ایم مردانگی را کجا بجوییم ؟ ای دریغ ای دریغ ، ما را بردند سه راه افسریه ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:52 توسط stranger |
|
|
آهسته می گویم ، تطهیر کننده ی روحم ، مگر می شود فراموش کرد لحظه ای را که برای اولین بار در قبلم سان می دیدی و با گامهای استوار دومت روی باند احساسم «نظربه» میرفتی و آرام رجزهای عاشقانه می خواندی و من در دل به تو هزاران «خیلی خوب» میدادم. دوست دارم با آن دستبند طلائی ات اسیرم کنی که اسارت در تحت نظرگاهت چه حلاوتی دارد. ای کاش هرگز مینوتت نباشم. افسر رویاهایم ! آیا می شود روزی بیایی و مرا با تسویه کامل از خانه پدرم به ستاد مهرت ببری؟ دیگر درود هیچ کس را جز تو پاسخ نخواهم داد. افسر نگهبان شبهای من ! دوست دارم شبها قبه هایت را در آغوش بگیرم و تو به یک خیز بلند با عملیات ضربتی افسونم کنی. من که می دانم ، نمی شود این یک بار حفاظت گفتار را کنار بگذاری آنچه در دل اختفا کرده ای بگویی ؟ برای آشنایی مثل تو رمز شب نمی پرسم. مافوق من ! هرگز ترک پست نکن که می خواهم هر شب در آغوشت پاس خوابیده باشم و تو نگهبان درب جبهه قلبم باشی و در من گشت زنی مستمر و فعال داشته باشی. آیا می شود روزی برای رسیدن به لحظه ی وصالمان نبود بکشیم ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:53 توسط stranger |
|
|
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند به در هم ار کسی زند جز رهگذر نمی زند وزارت کشور ما گفت به ملت نهم ز شعبه های اخذ رأی ، برگه ای پر نمی زند گفته به ملت شریف مدعی نظام و دین : «که انقلاب مخملی به ما ضرر نمی زند جز انگلیس و امریکا و دشمنان این نظام کسی گلوله ای چنان به پشت سر نمی زند» ترسم از آن که مرده ایم، نمرده ایم و خفته ایم که آتش خفته ی ما چرا شرر نمی زند ؟ به روز قدس ، قدسیان ، سبز قبا به تن کنند تا نرود ظلمتِ شب، نورِ سحر نمی زند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:24 توسط stranger |
|
|
بچه که بودم از تنها ماندن در خانه می ترسیدم. از زمانی نترسیدم که با مسائل ... آشنا شدم . پیرها هم از تنهایی می ترسند.
زندگی گاهی مثل سگ قفل می کند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:21 توسط stranger |
|
|
اینجا نوشتن مجازات دارد. بجز یادداشت اخبار جرائم مجاز به نوشتن چیز دیگری نیستم . در سلول 24 ساعته 9 متری ام که یک بر آن کاملا شیشه ای است ، می توانم تقریبا تمام اتاق ها را زیر نظر داشته باشم . هر چند تمام اتاق ها هم می توانند مرا زیر نظر داشته باشند . یاد 1984 و میرا می اندازد مرا ، یک اتاق شیشه ای ، ممنوعیت نوشتاری و گفتاری و نبود کاغذ برای نوشتن . هر گاه در اتاق باز می شود ، ترس از این که مبادا مرا در حال نوشتن ببینند ، در یک لحظه کل عضلاتم را سست می کند . یک ماهی می شود که به اینجا منتقل شده ام و ماهها در اینجا خواهم ماند . برای نوشتن یک صفحه ، بدون اغراق حداقل 20 مرتبه مجبورم دست از نوشتن بکشم به دلیل پاسخگویی به تلفن یا ورود کسی به اتاق یا پاسخگویی به بیسیم یا شکار ببرهای تامیل یا ... . همین وقفه ها تمرکزم را از بین می برد ، پرش می اندازد بین افکار و نوشته هایم . چه می شود کرا . نظام چرا ندارد که . به برکت همین پرش ها یک وقت میبینی مثلا 200 سال دیگر ، ادبا در مجامعشان می نشینند تحلیل می کنند به نتیجه می رسند که مثلا نوشته ی فلانی پست مدرنی چیزی است . شوخی نمی کنم ، خیلی چیزها همین طوری شکل می گیرد . میبینی من الان ، یک جمله ی بیربط در خصوص عکس دار شدن پاکتهای سیگار می نوسیم ، 600 سال بعد ، جمله ام مبنای بوجود امدن شاخه ای جدید در علوم اجتماعی ، سیاسی یا فرهنگی می شود . پس می نویسم : « ما در جامعه ای زندگی می کنیم که علیرغم آزادی های مدنی ، سیگارهایمان عکس دار است » یا مثلا «در حالی که گروهی در زندان ها با دزدان می جنگند ، عده ای در سواحل عشقبازی می کنند . » اگر این روزگار را به خورشت قیمه تشبیه کنم ، گوشت و سیب زمینی های آن ، شانس ها هستند و آب و لپه اش بدشانسی ها . مسلم است که شانس ها زودتر تمام می شوند مثل کلم در ترشی یا بادام در آجیل . لپه که به ما نرسید ، همه اش آب بود ، آبی که مجبوم 14 ماه دیگر هم نوش جانش کنم تا ببینم از وعده ی بعدی چه نصیبمان می شود . از بدشانسی گوشت هم اگر نصیبمان شود ، با دنبه خواهد بود . مثل کسی که در بدترین دوران زندگی ام ، ترکم کرد . توقعی هم نبود که بماند . بماند با سربازی که بزرگترین هیجان زندگی اش نوشیدن یک فنجان چای است و کشیدن مخفیانه ی یک نصفه سیگار عکس دار ؟ شاید فیلمی بسازم با نام « کسی سربازها را دوست ندارد » یا « نجات سرباز رادان » یا کتابی بنویسم با نام « کسی برای سرباز نامه نمی نویسد » . کسی چه می داند شاید رکورد « اخراجی های 2 » را شکست . « ما در جامعه ای زندگی می کنیم که اخراجی های 2 رکورد پرفروش ترین فیلم را شکست » ( قابل توجه آیندگان ) البته دقایقی می توانم از این سلول خارج شوم ، آن هم برای رفع حاجت که باید از n نفر اجازه بگیرم و به همگان اعلام کنم که قضای حاجت دارم . در طول رفع حاجت هم آن ترس همراهم است که مبادا تلفن زنگ بخورد یا کسی از بیسیم صدایم کند . هر چند این ترس به تسریع و روان سازی رفع حاجت کمک شایانی می کند . در اینجا سرگرمی های زیادی دارم از جمله خواندن اخبار از سایت ناجا . لازم به ذکر است که سایت های ناجا و سایت های وابسته ، دارای کتابخانه ی اینترنتی مجهزی نیز می باشد که اینجانب پس از جستجوی کامل در آن ، بهترین کتابهایی که توانستم بیابم « خاطرات شیرین قرائتی » و « احکام بانوان » بود که آنها را به طور کامل مطالعه نمودم . از دیگر سرگرمی هاین حل کردن جدول است که باید اقرار کنم تا کنون موفق به حل کامل هیچ جدولی نشده ام ، چرا که همیشه حداقل یک سوال مانند « مخترع گالوانومتر » یا « معمار ژاپنی طراح برجهای دوقلوی آمریکا » در جدول طرح شده است . با عرض شرمندگی فراوان در اینجا لازم می بینم که به موارد دیگری نیز اقرار کنم . از جمله این که تا بحال هیچ کدام از فیلم های «شرک» را ندیده ام ، هرگز در Facebook عضو نبوده ام ، از فلسفه ی اگزیستانسیالیسم هیچ نفهمیدم و نمی دانم دمونستراسیون چیست و برخی موارد دیگر که اکنون حضور ذهن ندارم . البته مواردی هم هست که با سربلندی فراوان می خواهم اقرار کنم که هر گز کتابی از « فهیمه رحیمی » و « مودب پور» و «جبران خلیل جبران » نخوانده ام . هرگز در سمینار های تکنولوژی فکر و عشق و ... شرکت نکرده ام . هر گز «بینوایان» را نخوانده ام . هرگز در Facebook عضو نبوده ام ، هیچ کدام از فیلم ها و کتابهای «هری پاتر» را ندیده و نخوانده ام و هرگز «اخراجی های 2 » و «علی سنتوری» را ندیده ام . عاقبت زندگی بدکارگان توجه : خواندن این بخش برای کودکان بالای 20 سال توصیه نمی شود . اصلا به قول «محمدرضا کاتب» این فصل اضافی است ، می توانید آن را جدا کنید . بد نیست یادی هم از محمدرضا کاتب کنم که فضای کتاب هیسش بدجور با شرایط فعلی ام انطباق دارد ، آخر می ترسم که داستانهایمان شبیه هم شود : ایستاده بودم روی جدول جوی ، گل های بغل پوتین راستم را می مالیدم به چشم های خمار اکرم . به سرکار کریمی گفتم امشب بسیسم چی نیستم ، با شما می آیم گشت زنی ، یادم نیست باز جای چه کسی پست می دادم . داخل پرانتز : محل خدمتم کلانتری 1456 در حومه ی یکی از شهرهای حومه ی .... است که تا شعاع چند کیلومتری آن از مدنیت خبری نیست . تا چشم کار می کند زمین کشاورزی و بایر است و خانه های مخروبه . پرانتز بسته . داخل پرانتز : چندی پس از ورود گوشی های دوربین دار به کشور عزیزمان ، فیلمبرداری از لحظات خصوصی باب شد . دست هر کودک ده ساله ی شهر گوشی دوربین داری است . جوانان عزیز ما هم که در این شرایط حساس کنونی فریب تبلیغات غرب را خوردند ، با این گوشی ها از خصوصی ترین لحظات زندگی شان فیلمبرداری کردند ، برخی برای اخاذی ، برخی هم ، نمی دانم برای چه . متاسفانه برخی از این فیلمها پخش شد . نکته ی قابل تامل در این فیلم ها ، این است که اکثر بازیگران این گونه فیلم ها ی مستند دست ساز هم میهنان عزیز شیرین زبان روستاییمان هستند که با آن لهجه ی شیرین خودشان و بعضا با لباس های محلی مانند عرق گیر و شلوار کردی ، شهوانی ترین صحنه های پ/ و < ر / ن > و را در فضایی شهوانی تر بر روی تشک ، فرش ، مخده ، داخل حمام ، پیکان و ... می آفرینند . مقصودم از گفتن این مطلب در اینجا چه بود ؟ خیر . این بار پرش افکار نبود . می خواستم بگویم اهالی این شهری که در آن خدمت می کنم ، شباهت زیادی به بازیگران این فیلم ها دارند ، خانه های این شهر نیز بسیار شبیه خانه هایی است که در آن ها این گونه نقش آفرینی ها صورت می گیرد . پرانتز بسته من و راننده و افسر گشت سوار بر اتومبیل شدیم ... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 15:50 توسط stranger |
|
|
وقتی با لباس افسر وظیفه نیروی انتظامی پشت فرمون ماشین شخصیت می شینی و زد بازی گوش می دی و سیگار می کشی ، همون لحظه هم یه دختر و پسر که تو رو می بینن از ترس تو دستای همدیگرو ول می کنند و از هم جدا می شن ، می تونی بوی گند نتاقض رو حس کنی .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:51 توسط stranger |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
احسان تو را شمار نتوانم کرد گر بر تن من زبان شود هر مویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر داستان کوتاه عکس حکایات و جملات قصار اضافات |
| پیوندها |
|
کمی تا قسمتی جدی مرد رند |
|
RSS
|